بسم الله الرحمن الرحیم
چند روزه بدجوری یاد اولین جهادیم یا شایدم اولین جهادیه خیلی از بچه های قافله کویر ... افتادم!
جهادی ای که باوجود بی تجربگیه ۹۰درصد از گروه و مشکلات زیادی که جلوی پای مسئولینش بود و ناکامی تداومش و ....... به نظرم یکی از بااخلاص ترین هاش بود!
واقعا شروع بود برای خیلی هامون... شروع عاشقی...
یه خاطره کوچیک فقط جهت یادآوری... برای شکستن سکوت این وبلاگ که یه وقتی خیلی پر سروصدا بود... حتی اگه خونده نشه ...

.
.
.
از مدرسه "توچاهی" برگشته بودیم ... سینی پر از کوکو سبزی رو جلوی در مدرسه به دستمون دادند که ببریم برای نهار خواهرا!
دست برقضا من و فرمانده شهردار بودیم...در واقع من شهردار بودم لذا سریع رفتم و به کمک بچه ها سفره رو پهن کردیم و بساط نهار رو چیدیمو کوکوی سبزی خوش رنگ و لعاب رو که روووووغن ازش میچکید رو گذاشتیم وسط سفره...
رفتم توی آشپزخونه ،وقتی برگشتم دیدم یه سری نشستن به غذا نگاه میکنن و به این فکرمیکنن که چطوری میتونن بخورنش ،چند نفر هم که سرخوش تر از بقیه بودن به سرکردگی فاطمه ف موبایلشونو در آورده بودنو از کوکوی مذکور و مراحل تیکه کردن ( بخوانید خرد کردن ... یا پودر شدن...) اون و ... عکس و فیلم میگرفتن!
فرمانده و بقیه ی بزرگان جهادی رفتند توی اطاق فکر تا یه فکری کنند برای این بچه های گشنه و بی چاره تا...
در یخچال رو باز کردند و هر چی غذا از روزای قبل مونده بود (که ماشالله کم هم نبود!) در آوردند ... همه رو که بیشتر از همه مرغ دیروز بود(البته اون هم به علت اینکه برعکس کوکوی امروز مراحل پختش کامل نشده بود خیلی اضافات داشت) توی قابلمه ی بزرگی ریختند ... یکی از عزیزان دل (ز. ن) آستینشو بالا زد و با دستان نه چندان تمیزش (!)شروع کرد به ریش ریش کردن مرغ ها(اسنادش موجوده!) همه رو باهم قاطی کردند و گذاشتن روی گاز تا مراحل پایانی پختش رو طی کنه.
بچه ها که دیگه از غذای اون روز نا امید شده بودن وقتی میومدن تو آشپزخونه تا بلکه یه چیزی پیدا کنن تا بخورن ... با قابلمه غذا مواجه می شدند و گل از گلشون میشکفت...
بالاخره قابلمه رو بردیم سر سفره و همه دلی از عزا در آوردن ...
رفتم ظرفارو بشورم که یکی از طلبه ها (ع ی ) نمیگذاشت که بشورم... آخه به یکی از اهالی قول داده بود که بریم خونشون برای مراسم دعای توسل و این بنده خدا هم به خیال خودش رو من حساب باز کرده بود که مثلا برم بخونم!
منم که خودم خبر داشتم چه خبره و من اینکاره نیستم ( و شکسته نفسی و این حرفا :دی ) مصرانه بشقابارو چسبیده بودم میشستم .... از اون اصرار و از من...
[خلاصه ماوقع رو نمیگم که چطوری من وظیفه شناسی خودمو انجام دادمو چطوری راهی شدم به سمت مراسم دعای توسل و ...]
از همون بدو ورودمون به خونه با استقبال بسیار گرم صاحبخونه و شرمندگی گرمتر خودمون مواجه شدیم ... توی اون اتاق نه چندان بزرگی که بر خلاف ذهنیت قبلیم جمعیت خیلی خوبی هم بود ما رو به بالای مجلس راهنمایی کردند.
منبر حاج خانم های جلسه ای (!) تموم شد [بماند که چه منبر گرم و صمیمی و کاربردی ای بود] و ما هم شروع کردیم به خوندن توسل ... وسط دعا با اشاره خانوما فهمیدیم که دوست دارن اونها هم بخونن ما هم از خدا خواسته ...
یکی از خانما شروع کرد به خوندن و همینطور نوبت به نوبت میخوندند [خیلی خوب میخوندند ... در حدی که کف هممون بریده بود...!(واقعا واژه ای مناسبتر از این پیدا نکردم)]
به قسمت توسل به امام عصر عج که رسید یکی از بچه ها بهم گفت یه چیزی بخون... من هم که دقیقه نودی چند تا برگه شعر پیداکردمو با خودم آورده بودم،خودمو آماده کردم...
یا وجیها عندالله اشفع لنا عند الله .... یا وجیها...
همینطور که دسته جمعی این فراز رو میخوندند ،ادامه دادند و یک شعر فوق العاده زیبا در وصف حضرت خوندند.. حال و هوایی شده بود... اشک هممونو در آورده بودند ... شعرشون که تموم شد بازهم همونطور دسته جمعی ادامه دادن " یا سادتی و موالی ... انی توجهت بکم ائمتی..."
چی فکر میکردیم ... چی شد ...
بچه های کوچیکی که تا چند ساعت پیش تو کلاسامون از سرو کله مون بالا میرفتن حالا تو بقل ماماناشون همنوا با اونها دل مارو گرفته بودن تو دستشون...
نوحه میخوندن...
از ارباب بی کفن میخوندن...
از عشق به ثارالله ...
عاقل نمیدونی بدون همیشه زندگی بی عشق حسین نمیشه
با ما حرفی غیر جنـــون نزنید پیشم حرف از دیــــــــوونگی بزنید
.
.
با همین شعراشون خوردمون کردن... مایی که مثلا اومده بودیم واسه اینا کار فرهنگی بکنیم... مایی که فکر میکردیم خیلی میدونیم...عقلمون رو به سخره گرفتند...

یه نیگاه به حال داغون خودم میکردم یه نیگاه به خدیجه کوچولوی موحنایی که تو بقل مامانش و همراه اون دم گرفته بود....
توی این دو روزه دنیا بنگر خراب احساسم
گویم تا روز قیامت من جیره خوار عباسم
تازه فهمیدم خدا چطوری پس گردنی میزنه آدمو... تازه فهمیدم اگه تو همین جهادیا آدم نشم حق الناس گردنمه...!
.
.
.
هیچ وقت حال بچه ها رو توی اون روز (که از روزای آخر جهادیمون بود) یادم نمیره...
و
در آخر یکی از بچه ها(ف م) آخر مجلس دعا کرد...
خدایا فرج امام زمان ما را برسان....خدایا فرج امام زمان ما را برسان ... خدایا فرج امام زمان ما را برسان...
.
.
.
خدایا باران رحمتت را بر این روستا نازل کن...
الهی آمین
.
.
.
شب ، بعد از نماز مغرب و عشا که از حسینیه به سمت محل اسکان برمیگشتیم بارون کم کم شروع کرد به باریدن...
به اسکان که رسیدیم یک نفر گفت بچه ها بیاید بریم زیر بارون...
رفتیم توی حیاط.. دست های نیازمون رو به سمت آسمون بلند کردیم ... هر کس ذکری می گفت و دعایی میخوند ...
دعا میکردم...شاید به واسطه نزول رحمت الهی و دل پاک بچه های این روستا دعام به آسمون برسه... شاید این بارون پاکم کنه...شاید ...
باهم دم گرفته بودیم...
تو دل بارون ، زیارت نامه میخونه دل مجنون
به لب اذن دخول تا توی ایوون ... طلای تــو
از دلم یه پــــــــل تا دیار تو میزنم همیشه
جان مادرت هیچ کجا برام کربــــــــلا نمیشه
فصل بارونه، دوباره سینه ها میشه عزاخونه
دوباره لحظه های گریــه هامونه ... دلا خونه
تو دل بارون...................